بازگشت به ریشه‌ها / بخش جدید "کافه‌سینما": یادبود فیلم‌های کلاسیک / قسمت اول: ۱۹۲۴ / هشت فیلم مهم تاریخ سینما که امسال 90 ساله شدند/ از باستر کیتون و جان فورد تا بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ سینما


سرویس سینمای جهان کافه‌سینما- سید آریا قریشی: حرف‌هایی از این قبیل که آدم نباید در بند گذشته بماند و باید به آینده نگاه کرد حرف‌های درستی هستند. اما هیچ‌وقت نمی‌توان گذشته را نادیده گرفت. هر چه باشد، ریشه زمان حال در گذشته کاشته شده است.


در مورد سینما اوضاع حتی از این هم پیچیده‌تر است. کدام «عشق سینما»یی است که بتواند ادعا کند قسمتی از جذاب‌ترین خاطرات زندگی‌اش با تماشای فیلم‌های کلاسیک گره نخورده است؟ در این مجموعه قرار است درباره بخش کوچکی از فیلم‌هایی صحبت کنیم که هم سینما را ساختند و هم بخشی از خاطرات ما را. با نود سال پیش شروع می‌کنیم و به امید خدا در هر مطلب از این مجموعه


به یکی از سال‌های تاریخ سینما خواهیم پرداخت.

1924
آن چه امروزه با عنوان «سینمای صامت» می‌شناسیم در آن سال‌ها با عنوان مختصرتری مورد اشاره قرار می‌گرفت: «سینما.» کمتر کسی فکرش را می‌کرد که سه سال دیگر سینما به دو دسته «فیلم‌های صامت» و «فیلم‌های ناطق» تقسیم می‌شود و کمتر از یک دهه بعد، به سختی می‌توان فیلمی پیدا کرد که نتوان صدای شخصیت‌ها را همزمان با حرف زدن آنها شنید. به واسطه همین ویژگی (عدم وجود صدا در فیلم‌ها) سینما بیش از هر زمان دیگری و به معنای واقعی کلمه بین‌المللی بود. سینمای آلمان شانه به شانه هالیوود (که بیش از یک دهه از به وجود آمدنش می‌گذشت) پیش می‌آمد و کشورهای اسکاندیناوی با ظهور بزرگانی چون کارل تئودور درایر و ویکتور شوستروم قدرت‌نمایی می‌کردند. به همین دلیل است که حالا در بررسی کارنامه سینمایی سال 1924 با تنوع شگفت‌انگیزی روبه‌رو می‌شویم: از فیلم‌هایی که واقعیت را مثل پتکی بر سر تماشاگر می‌کوبیدند تا فیلم‌هایی که پایه‌های سینمای سورئال را بنا می‌کردند، از فیلم‌های ترسناک تا آثار عاشقانه، و از درام تا کمدی؛ همگی درخشان!

آخرین خنده/ حقیرترین مرد (فردریش ویلهلم مورنائو) (The Last Laugh/ Der letzte Mann )
آخرین خنده در اوج نبوغ مورنائو ساخته شد: دو سال پس از نوسفراتو و سه سال پیش از طلوع. با این وجود آخرین خنده (با نام اصلی حقیرترین مرد) نه پیچیدگی عاطفی نوسفراتو را دارد و نه لطافت طلوع را. آخرین خنده یکسره تلخ است و گزنده. از نظر لحن درونی، آخرین خنده بیشتر ادامه شبح به نظر می‌رسد: گوهر تابناک و قدرنادیده‌ای که مورنائو یک سال قبل ساخته بود. آنجا هم با داستان مردی روبه‌رو بودیم که فشارهای وارده او را در هم شکسته و وارد وادی توهم می‌کنند و در آخرین خنده شاهد ماجرای دربان پیری هستیم که وقتی از کار افتاده می‌شود، مثل تفاله‌ای به گوشه دستشویی‌ها پرتش می‌کنند تا آنجا را تمیز کند. برای مردی که فقط به واسطه یونیفرم باشکوهش در چشم همسایه‌ها اعتباری دارد، این اتفاق یعنی نابودی. پس ناچار می‌شود جلوی همسایگانش فیلم بازی کند. اما معلوم است که واقعیت سرانجام آشکار می‌شود و دربان پیر به طور کامل سقوط می‌کند. آخرین خنده (همچون شبح و البته همچون نوسفراتو) برداشت هنرمندانه، ظریف و بدون شعار مورنائو از وضعیت آن دوره آلمان بود: جامعه‌ای تحقیر شده، تو سری خورده و ناامید که مهم‌تر از وضعیت اقتصادی بحرانی آن دوران، داشت با خفت و خواری ناشی از تبعات جنگ جهانی اول دست و پنجه نرم می‌کرد. حتی پایان کنایه‌آمیز فیلم هم ذره‌ای از تلخی درونش کم نمی‌کند. اما به طرز اعجاب‌انگیزی مورنائو موفق می‌شود داستانی چنین گزنده و غم‌انگیز را (آن هم در قالب فیلمی با کمترین میان‌نویس ممکن؛ فیلمی تماماً متکی به تصویر) دلچسب و اثرگذار از کار در بیاورد. بعدها و با ظهور هیتلر بود که مشخص شد مورنائو چطور توانسته بود پایه‌های ظهور چنین شخصیتی را در آخرین خنده به نمایش بگذارد.


آنتراکت (رنه کلر) (Entr'acte)
در دورانی که نهضت افراطی داداییسم رو به زوال و سورئالیسم از خاکستر‌های آن در حال زاده شدن بود، رنه کلر با اولین فیلمش پایه‌های سینمای سورئالیستی را بنا نهاد. اگر داداییست‌ها معتقد به نوعی هیچ‌انگاری اجتماعی بودند، آنتراکت بیشتر یک شیطنت جذاب هنری به نظر می‌رسد و بنابراین بیشتر واجد شرایطی است که آن را وارد حوزه سورئالیسم می‌کند: ایمان به ضمیر ناخودآگاه، خلق‌الساعه بودن و تمسخر معنا. می‌توان معناهای مختلفی از فیلم بیرون کشید (از جمله پیام‌های ضد جنگ در سکانس اولیه و سکانس تیراندازی فرد به تخم‌مرغی معلق در هوا که از دل آن پرنده‌ای بیرون می‌آید.) اما آنتراکت در ذات خود فیلمی نه فقط ضد پیرنگ، که حتی ضد معنا است. آنتراکت (همان‌طور که از اسمش هم پیداست) نه به عنوان یک فیلم مستقل، که در واقع به عنوان یک میان‌پرده ساخته شد و کلر توانست کاری کند که تماشاگران فیلم واقعاً به مدت 20 دقیقه احساس کنند در فضا معلق هستند.


اسب آهنی (جان فورد) (The Iron Horse)
هنوز مانده بود تا جان فورد بزرگ با ساخت فیلم‌هایی مثل خبرچین (1935)، دلیجان (1939) و آقای لینکلن جوان (39) نشان دهد که چه نابغه بی‌همتایی است. قاب‌های دنیای فورد هنوز پاکی و صلابت دلیجان و خزان قبیله شاین را نداشتند. با این وجود اسب آهنی که در مقایسه با فیلم‌های ذکر شده بیشتر یک سیاه‌مشق به نظر می‌رسد، هنوز که هنوز است محشر و جذاب و هیجان‌انگیز است. جان فورد در این وسترن حماسی چشم‌نوازش داستان ورود راه‌آهن به آمریکا را روایت می‌کند. در فیلمی که از چند شخصیت مهم تاریخ آمریکا (بیل هیکاک، بوفالو بیل و آبراهام لینکلن) سود می‌برد، فورد نشان داد که یک میهن‌پرست تمام‌عیار است. اسب آهنی، 9 دهه بعد از ساخت، هنوز هم وسترن درجه یک و تر و تمیزی به نظر می‌رسد. در هنر فورد همین بس که آبراهام لینکلن را (فقط طی چیزی حدود ده دقیقه حضور در داستان فیلم) طوری به تصویر می‌کشد که می‌توان به احترامش کلاه از سر برداشت.


حرص (اریک فن‌اشتروهایم) (Greed)
در سانست‌بلوار (بیلی وایلدر، 1950)، فن‌اشتروهایم نقش کارگردان قدیمی سینما را ایفا می‌کرد که حالا به عنوان خدمتکار ستاره از یاد رفته سینمای صامت (با بازی گلوریا سوانسن) به زندگی ادامه می‌دهد. این فرجام تلخ بی‌شباهت به سرنوشت خود فن‌اشتروهایم نبود. اگر کمی در اینترنت جست‌وجو کنید، حتماً به لینک‌هایی در مورد شاهکارهای احتمالی برخورد می‌کنید که هیچ‌گاه ساخته نشدند: از قسمت سوم ایوان مخوف (سرگئی آیزنشتاین) تا ناپلئون (استنلی کوبریک). اما از آن تلخ‌تر، شاهکارهای احتمالی هستند که ساخته شدند اما هیچ‌گاه فرصت این را پیدا نکردند که به طور کامل و درست در اختیار مخاطبان قرار گیرند. یکی از این شاهکارهای احتمالی، فیلم حرص است. خیلی از کارشناسان هنوز بلایی که سر این فیلم آمد را بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ سینما می‌دانند. در بخشی از میان‌نویسی که در ابتدای یکی از نسخه‌های اصلاح‌شده فیلم نوشته شده، چنین آمده: «12 ژانویه 1924، گروه کوچکی به دعوت کارگردان در نمایش یک نسخه نه ساعت و نیمه از حماسه حرص (اریک فن‌اشتروهایم) حضور یافتند. مدت زمان این فیلم تا زمان افتتاحیه‌اش در شهر نیویورک در روز 4 دسامبر 1924 به دستور رؤسای استودیو به کمی بیش از دو ساعت رسید. آن چه از دست رفته به عنوان بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ صنعت سینما تلقی می‌شود.» با هر متر و معیاری وحشتناک است. مدت زمان فیلمی که به نمایش در آمد، کمتر از یک‌چهارم نسخه‌ای بود که فن‌اشتروهایم ساخته بود. فن‌اشتروهایم البته تا یک دهه بعد به کارگردانی ادامه داد و اتفاقاً شاهکارهایی چون مارش عروسی و ملکه کلی را پس از حرص ساخت. اما کارش بعد از قطعه‌قطعه شدن حرص تمام شده بود. نسخه‌ای که از فیلم به دست آوردم، نسخه‌ای چهار ساعته بود که گردآوری‌کنندگان آن سعی کرده بودند با استفاده از نسخه دو ساعته فیلم،‌ تصاویری که از حرص باقی مانده بود و خط اصلی فیلمنامه‌ای فیلم، نسخه‌ای تا حد امکان نزدیک به نسخه مورد نظر فن‌اشتروهایم فراهم کنند. ولی مشخص است که چنین نسخه‌ای هنوز آن‌قدر سر در گم و پر از ابهام است که فرصت اظهار نظر قطعی را از تماشاگر می‌گیرد. چیزی که می‌توان گفت این است که با تماشای همین نسخه مثله شده هم می‌توان رنگ و بوی یک شاهکار احتمالی را احساس کرد. این تئوری که «پول همه چیز را نابود می‌کند» زیادی سطحی و یک‌طرفه به نظر می‌رسد. اتفاقاً حرص هم فیلمی در همین باره است. یک‌طرفه هم نمی‌توان قضاوت کرد. شاید استودیوی مترو گلدوین مه‌یر آن‌قدر هم که به نظر می‌رسد در این ماجرا مقصر نباشد. اما وقتی حرص را دیده و درون‌مایه آن را با اتفاقاتی که برای خود فیلم رخ داد مقایسه می‌کنیم، حتی اگر نتوانیم با قطعیت حق را به فن‌اشتروهایم بدهیم و حتی اگر مضمون فیلم زیادی ساده و سطحی به نظر برسد، نمی‌توانیم با او همدلی نکنیم. اگر نسخه نابود شده حرص را ببینید، شاید از این به بعد هنگام تماشای سانست‌بلوار بیشتر غصه بخورید!


دزد بغداد (رائول والش) (The Thief of Bagdad)
بسیاری از فیلم‌های مهم رائول والش (یکی از بزرگ‌ترین کارگردانان تاریخ سینما که هرگز به اندازه هم‌قطارانش – جان فورد و هوارد هاکس – قدر ندید) درباره دو مقوله هستند: عشق و ماجراجویی؛ و در تعداد زیادی از این فیلم‌ها، اولی بهانه‌ای برای دومی است. شخصیت‌های اصلی فیلم‌های والش معمولاً یا به خاطر عشق‌شان رو به ماجراجویی‌های مخاطره‌آمیز می‌آورند یا در حین ماجراجویی‌هایشان عاشق می‌شوند. اما همیشه آن چه موتور محرکه فیلم‌های والش به شمار می‌رود، لذتی است که به واسطه تماشای جنب و جوش قهرمان‌ها و زدن‌شان به دل خطر به تماشاگر دست می‌دهد. فیلم فانتزی دزد بغداد (اقتباسی از داستان‌های هزار و یک شب) شاید در ظاهر دورترین فیلم به کارگردانی به نظر بیاید که بیشتر شاهکارهایش یا وسترن هستند یا فیلم‌های گنگستری. با این وجود با توجه به مضامین اصلی فیلم‌های والش، دزد بغداد حتی می‌تواند یکی از فیلم‌های نمونه‌ای او قلمداد شود. اینجا هم با شخصیتی (داگلاس فیربنکس مشهور در نقش دزد بغداد) طرف هستیم که عاشق شاهزاده خانمی شده و در راه رسیدن به او هفت خوان سخت را طی می‌کند. اما دزد بغداد به وضوح بیش از آن که یک عاشقانه باشد، فیلمی طنازانه و سرشار از انرژی است که به ماجراجویی‌های یک فرد می‌پردازد. حتی پایان سرخوشانه فیلم هم به شکل آغاز یک ماجراجویی جدید به نمایش در می‌آید. وقتی نام دزد بغداد می‌آید احتمالاً بیشتر سینما دوستان یاد نسخه‌ای می‌افتند که در سال 1940 با بازی سابو و کنراد وید ساخته شد. اما نسخه رائول والش به همان اندازه جسورانه، سرخوشانه، رؤیایی و انرژی‌بخش است.


مایکل (کارل تئودور درایر) (Michael)
درایر البته دانمارکی بود. اما مایکل را در دوران اوج کار استودیوهای اوفا در آلمان ساخت. مایکل فیلمی متعلق به درام‌های مجلسی (کامراشپیل) است که در آن دوران رونق گرفته بودند و ستاره اقبالشان در انتهای دهه 20 افول کرد. مایکل به رابطه یک نقاش کهنه‌کار و جوانی به نام مایکل می‌پردازد که زمانی مدل یکی از نقاشی‌های نقاش بوده اما نقاش ثروتمند او را نزد خودش نگاه داشته و رابطه‌ای پدر و پسری میان آن‌ها شکل گرفته است (فیلم البته به گونه‌ای پیش می‌رود که حتی می‌توان برداشت‌های فراتری هم از این ماجرا داشت). با ورود دختری به خانه نقاش اوضاع دگرگون می‌شود. عشق مایکل به دختر به معنای دوری او از نقاش است و این باعث می‌شود چشمه خلاقیت نقاش رو به خشک شدن برود. مایکل جدا از ماجرای عاشقانه لایه اصلی‌اش، فیلمی درباره ماهیت هنر و ارتباطش با عمیق‌ترین احساسات آدمی هم هست. وقتی درباره درایر صحبت می‌شود، معمولاً سخن از سه چهار فیلم پایانی او به میان می‌آید. این در حالی است که او در دهه‌های 20 و 30 چند فیلم ساخت که به جز مصیبت ژان‌دارک بقیه به اندازه لیاقت خود قدر ندیدند. فیلم‌هایی که شاید از نظر پیچیدگی مفاهیم به پای فیلم‌های متأخر او نرسند، اما آثاری روان‌تر و با درجه کمتری از تکلف هستند. درایر در فیلم خوبی مثل مایکل نیازی به ساخت فضای انتزاعی و استفاده از استعاره‌های پیچیده برای انتقال مفاهیم مورد نظر ندارد. بلکه موفق می‌شود رابطه پیچیده میان عشق و هنر و زندگی را از دل داستان زندگی اشرافی یک نقاش ثروتمند بیرون بکشد.


نیبلونگ‌ها (فریتس لانگ) (Die Nibelungen)
حماسه شگفت‌انگیز لانگ که در دو قسمت با عناوین نیبلونگ‌ها: زیگفرید و نیبلونگ‌ها: انتقام کریمهیلد ساخته شد، در مجموع چیزی حدود 5 ساعت زمان دارد. اما هنوز سرحال است و باورنکردنی. زمانی صامت بودن سینما (که به معنای تفاوت آشکارش با زندگی واقعی بود) باعث شده بود سینما دوستان و کارشناسان به طور ناخودآگاه حواسشان به این باشد که سینما جایی بزرگ می‌شود که از قواعد عادی زندگی روزمره فراتر رود. وگرنه اگر قرار باشد با یک بازنمایی مو به مو از واقعیت طرف باشیم دیگر چه نیازی به سینما رفتن و فیلم دیدن است؟! نیبلونگ‌ها مصداق بارز چنین فیلمی است. نیبلونگ‌ها البته اقتباسی از یکی از مهم‌ترین حماسه‌های تاریخ آلمان به نام سرود نیبلونگ‌ها است، با این وجود از یک طرف می‌تواند روی تراژیک فیلمی مثل دزد بغداد تلقی شود (باز هم عشق بهانه‌ای است برای نبردهای مخوف و ماجراجویی‌های خطرناک اما این‌بار با لحنی تلخ و تراژیک) و از سوی دیگر می‌تواند همتای آخرین خنده در میان فیلم‌های سال 1924 باشد. لانگ و مورنائو – که مهم‌ترین کارگردانان سینمای آلمان در آن دوران بودند – روح جامعه آن دوران آلمان را به خوبی دریافته بودند و آن را در فیلم‌هایشان منتقل کردند. در این میان لانگ در نیبلونگ‌ها نه تنها عملاً ظهور هیتلر را به شکلی کاملاً غیر مستقیم پیش‌بینی، که آن را توجیه هم می‌کند. (نیبلونگ‌ها: انتقام کریمهیلد به تمامی داستان انتقام همسر فردی است که در قسمت اول مورد خیانت قرار گرفته و به قتل رسیده بود). در فیلم، شخصیتی وفادار و سربلند دچار خدعه و نیرنگ شده و همسرش برمی‌خیزد تا انتقام او را از کسانی که این بلا را سر او آورده بودند بگیرد. در دنیای واقعی هم آلمان توسط نیروهای پیروز جنگ جهانی اول در قرارداد ورسای حسابی تحقیر شده بود و هیتلر از دل این موج ناامیدی برخاست تا انتقام همه تحقیرها را از دنیا بگیرد. اتفاقی نبود که نیبلونگ‌ها در دوران اوج آلمان نازی به یکی از فیلم‌های محبوب هیتلر تبدیل شد. اما هنگام تماشای نیبلونگ‌ها ناخودآگاه همه این بحث‌های فرامتنی به حاشیه می‌روند. نیبلونگ‌ها نه تنها محصول سازندگانی است که قدر داستان گفتن را می‌دانند، بلکه ضیافتی درخشان از تصاویر محشر است. تقارن و غنایی که در بافت بصری فیلم وجود دارد، همین الآن هم کمتر در فیلم‌های سینمایی یافت می‌شود.


شرلوک جونیور (باستر کیتون) (Sherlock, Jr.)
باستر کیتون، صورت‌سنگی بزرگ تاریخ سینما، اینجا در بهترین فرم خود بود. اکثر فیلم‌های کیتون (کیتون هم مثل برادران مارکس در فیلم‌هایی که کارگردانی‌شان را بر عهده نداشت هم اصول و قواعد خود را پیاده می‌کرد. بنابراین می‌توان همه آن فیلم‌ها را تحت عنوان «فیلم‌های باستر کیتون» طبقه‌بندی کرد) داستان جوانی را به تصویر می‌کشند که می‌خواهد به عشقش برسد. اما در ابتدای فیلم بیشتر از آن ساده و دست و پا چلفتی است که بتواند دختر مورد علاقه‌اش را به دست بیاورد. با این وجود طی ماجراهایی، هم شجاعت کافی برای پیش رفتن را به دست می‌آورد و هم یاد می‌گیرد طوری از ابزار در دسترس استفاده کند که او را در مسیر مورد علاقه‌اش هدایت کنند. شرلوک جونیور یکی از جسورانه‌ترین این فیلم‌ها است. در یکی از متهورانه‌ترین اقدامات سینمای صامت، کیتون در بخشی از فیلم مرز واقعیت و خیال را از بین برده و به نمایش یک «فیلم در فیلم» تمام‌عیار می‌پردازد. سکانسی که کیتون (در نقش یک آپاراتچی سینما که دوست دارد کارآگاه باشد) در رؤیا از طریق پرده سینما وارد جهان فیلمی می‌شود که روی پرده در حال نمایش است، به یکی از «آیکن»های سینمای صامت بدل شد.