فیلم سرگیجه، داستانی قابل تامل دارد. یکی از موضوعاتی که داستان به آن می پردازد، تناقض بین ایده آل ها و دنیای واقعی است، دنیایی که هیچ کس در آن واقعا مطلوب نیست. مردی به نام اسکاتی را می بینیم که عاشق زنی (مادلین) می شود که واقعی نیست و در مقابل آن زن واقعی (جودی)، عاشق اسکاتی می شود و اسکاتی زمانی که متوجه غیرواقعی بودن معشوق خود می شود، باز هم خیال را به واقعیت ترجیح می دهد و در نهایت نه به ایده آلش می رسد و نه به آنچه واقعا وجود داشت و برایش مهیا بود.

با اینکه سرگیجه، فیلم خوبی است، بزرگترین مشکلی که همیشه با این فیلم داشته ام، ریتم کند آن است که واقعا با این حقیقت که این فیلم، فیلمی رمزآلود است ناسازگار است. با اینکه جزئیات به اندازه کافی وجود دارد، ولی به نظر می رسد فیلم با سرعتی که بیننده مایل است پیش برود، پیش نمی رود. بعضی صحنه ها زیاد از حد طولانی است. به عنوان یک نمونه، در قسمتی که اسکاتی، مادلین را تعقیب می کند و مادلین وارد کلیسا می شود، از لحظه ای که اسکاتی وارد کلیسا می شود، حدود یک دقیقه طول می کشد تا به حیاط کلیسا برسد و از دور ببیند که مادلین کجا ایستاده است! (قبل از اینکه نزدیکتر و پشت سر مادلین برود تا دقیقا بتواند ببیند او کنار کدام قبر ایستاده است).

http://s3.picofile.com/file/7552028488/judy.jpg

یکی از مسائل بحث برانگیز فیلم، قسمتی است که که جودی تصمیم می گیرد نامه ای برای اسکاتی بنویسد، ولی بعد منصرف می شود. در این جا ماجرا لو می رود و بیننده متوجه توطئه می شود و این در حالی است که هنوز یک چهارم یا نیم ساعت از فیلم باقی مانده است. البته خود هیچکاک هم در مورد حذف یا باقی گذاشتن قسمت نامه نوشتن جودی با تردیدهایی رو برو بوده است و در نهایت به این علت تصمیم بر عدم حذف این قسمت گرفته که بینندگان بهتر بتوانند متوجه تردیدی که جودی در ادامه فیلم با آن روبروست، شوند. نظر شخصی من این است که اگر ماجرا لو نمی رفت و در پایان حقیقت رو می شد، جذابیت بیشتری وجود می داشت و ذهن بیننده بیشتر درگیر می شد، یا اینکه حداقل می شد انتظار داشت اگر قرار است ماجرا لو برود، در پایان فیلم حداقل بعد تازه ای از قضیه رو شود و اطلاعات جدیدی به بیننده داده شود که متاسفانه، این اتفاق نمی افتد و اسکاتی دقیقا همان چیزی را در پایان کشف می کند که بیننده از قبل می دانست. کند بودن ریتم فیلم هم تاثیر منفی این مسئله را بیشتر کرده است.

در مورد مسئله باور پذیر بودن یا نبودن ترس اسکاتی از بلندی، به نظر من، در بعضی جاهای فیلم این ترس باورپذیر و در بعضی جاها غیرقابل باور است. صحنه آغازین فیلم را همواره دوست داشته ام، چون همیشه احساس کرده ام با دیدن آن نه با ترس اسکاتی، بلکه با ترس خودم روبرو هستم و خودم را به جای اسکاتی فرض کرده ام. ولی آنجا که مادلین به قصد خودکشی از پله های کلیسا بالا می رود و اسکاتی به دلیل ترس از ارتفاع از رسیدن به او و نجاتش بازمی ماند، شکلی که این ترس نشان داده می شود اصلا باور کردنی نیست و در این صحنه این مشکل ذهنی و روانی، بیشتر شبیه نوعی معلولیت به نظر می رسد!

در مورد مساله عشق تصویر شده در این فیلم هم باید بگویم که عشق اسکاتی به مادلین برایم غیرقابل باور است و دلیل آن هم شاید تا حد زیادی سلیقه شخصی باشد که همیشه در فیلم ها، با عاشقان قهرمان صفتی که یکباره متحول می شوند و برای معشوق خود نقش نجات دهنده را ایفا می کنند، مشکل داشته ام و در نیمه اول فیلم، اسکاتی دقیقا چنین عشقی نسبت به مادلین دارد. وی مشکل خود را فراموش کرده و همچون شوالیه ای سعی می کند تا دلبری را که اسیر نیرویی مرموز و ناشناخته است، نجات دهد و البته بعد از شکستی که در این راه می خورد، در کوی و برزن، معشوق از دست رفته خود را می جوید و گویی همه جا او را می بیند و البته در نهایت هم او را به گونه ای دیگر می یابد... زیباست ولی باورکردنی نیست...

در واقع، اسکاتی بر خلاف آنچه به جودی می گوید، اصلا اهمیتی برای خود جودی قائل نیست و جودی تکه چوبی است که اسکاتی می خواهد با تراش دادن آن مجسمه مورد نظر خود را خلق کند و خود این چوب برایش اهمیت چندانی ندارد. اصولا وقتی اسکاتی به جودی می گوید تو را دوست خواهم داشت، این "تو"، معنی ای جز مادلین نمی تواند داشته باشد!


برچسب‌ها: هیچکاک, سرگیجه, تعلیق, کیم نواک, جیمز استوارت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:29  توسط فاطمه مالک  |  آرشیو نظرات

یکی از سکانس های مورد علاقه ام، سکانس گفتگوی ماریون و نورمن بیتز در فیلم روانی (1960) ساخته آلفرد هیچکاک می باشد که در واقع یکی از مهم ترین سکانس های این فیلم به شمار می رود. این سکانس در بردارنده نکاتی مهم است. پیش از این  سکانس، با شخصیت نورمن تا حدی آشنا شده بودیم. در این سکانس، به دلایل اینکه نورمن چنین شخصیتی دارد و تاثیراتی که محیط روی او داشته است، پی می بریم.

http://s3.picofile.com/file/7554481177/parlor_04.jpg

از لحظه ای که گفتگو شروع می شود دیگر ماریون و نورمن را با هم در یک فریم نمی بینیم. از نظر نور پردازی ماریون در پس زمینه ای با نور ملایم قرار دارد. در حالی که نورمن در گوشه تاریکی از اتاق نشسته و نیمی از صورتش در سایه قرار دارد که در واقع اشاره ای است به دوگانه بودن شخصیتش. بر خلاف ماریون که پشت سرش قاب عکسی دایره ای شکل دیده می شود، پشت سر نورمن قاب هایی به شکل مستطیل می بینیم که خطوط متقاطع آنها نشانه دیگری بر درگیری و تنش درونی شخصیت نورمن است. همچنین، دوربینی که بر خلاف ماریون، در مورد نورمن هم سطح چشم ها قرار نمی گیرد و از زاویه ای پایین تر وی را نشان می دهد، نیز نشانه ای بر عدم تعادل می باشد. از همه مهم تر، پرنده های تاکسیدرمی شده و سایه های ترسناکشان که در فریم های مربوط به نورمن دیده می شوند، سبب می شوند که در نظر بیننده، هاله ای رعب انگیز شخصیت نورمن را احاطه کند.

http://s3.picofile.com/file/7554487418/parlor_09.jpg

http://s3.picofile.com/file/7554489458/parlor_07.jpg

دیالوگ ها نیز در بردارنده نکات مهمی است:

نورمن:شما کجا می ری؟ البته قصد فضولی ندارم...

ماریون: اوم...دنبال یک جزیره اختصاصی می گردم.

نورمن: از چی داری فرار می کنی؟

ماریون: چرا همچین سوالی می کنی؟

نورمن: هیچی. مردم هیچوقت از چیزی فرار نمی کنند. راستی بارون خیلی طولانی نبود. میدونی به چی فکر می کنم؟ به نظر من همه ما در دام های شخصی خودمان گرفتاریم. خیلی تقلا می کنیم و دست و پا میزنیم. چنگ و دندون نشون می دیم و پنجول میزنیم، ولی فقط به هوا، فقط به همدیگه. با این همه حتی نمی تونیم یک اینچ هم از جامون تکون بخوریم.

ماریون: گاهی هم خودمون عمدا وارد این دام ها می شیم...

نورمن: من توی دام خودم متولد شدم. دیگه برام اهمیتی نداره..

ماریون: ولی باید داشته باشه....

نورمن: می گم نداره، ولی در اصل برام اهمیت داره!

این نکته را نباید فراموش کنیم که نورمن با وجود نامتعادل بودن شخصیت در بسیاری موارد شبیه افراد عادی است. یکی از شباهت هایی که نورمن با افراد عادی دارد همین مساله گرفتار بودن در دام های شخصی است.

آنچه از این بخش از گفتگوی نورمن و ماریون حاصل می شود این است که دو نوع دام وجود دارد، بعضی دام ها هستند که از بدو تولد در آنها گرفتاریم و در بعضی دیگر با اراده و انتخاب خود وارد می شویم. دامی که ماریون در آن گرفتار شده است، بی تردید از نوع دوم است. ولی گرفتاری نورمن از کدام نوع است؟ به نظر میرسد ترکیبی از هر دو نوع. شاید نفوذی که مادر بر روی او داشته و شرایط دوران کودکی دامی از نوع اول باشد. ولی آیا قتل مادر و راه حلی که برای فراموش کردن آن برگزیده است، را می توان با قاطعیت از همین نوع دانست؟ دام ها و تله هایی از همین نوع هستند که با وجودی که قدرت انتخاب داریم به آنها وارد می شویم و چه بسا باعث شوند دیگر نتوانیم به زندگی عادی بازگردیم. به علاوه نورمن با به قتل رساندن ماریون در سکانسی دیگر انتخاب می کند که به دام های بیشتری قدم بگذارد...

****

ماریون: می دونی، اگه کسی با من اونطوری صحبت می کرد- اونطوری که شنیدم اون با تو صحبت کرد...

نورمن: بعضی وقتا وقتی با من اون جوری صحبت می کنه، دلم می خواد برم اون بالا و بهش ناسزا بگم و برای همیشه ترکش کنم! یا حداقل دیگه بهش محل نذارم. ولی می دونم که نمی تونم این کارو بکنم. اون مریضه...

ماریون: قوی به نظر می رسید

نورمن: نه منظورم اینه که "مریضه". مادر مجبور بود بعد از مرگ پدرم منو به تنهایی بزرگ کنه. من فقط پنج سالم بود و این قضیه خیلی روش فشار آورد. البته مجبور نبود که سر کار بره، چون پدرم مقداری پول برایش باقی گذاشته بود. به هر حال چند سال پیش مادرم با اون مرد آشنا شد و اون مرد مادرم را ترغیب به ساختن این متل کرد. اون قدرت اینو داشت که مادر رو ترغیب به هر کاری بکنه... و وقتی او هم مُرد، دیگه واقعا شوک بزرگی برای مادر بود. و تازه به اون شکلی هم که او مُرد ... به نظرم وقتی شما مشغول غذا خوردن هستی نباید در مورد این چیزا صحبت کنیم. به هر حال اون قضیه واقعا صدمه بزرگی برای مادر بود و دیگه چیزی برای او باقی نماند.

ماریون: به جز تو..

نورمن: پسر آدم جانشین خوبی برای معشوقش نیست...

ماریون: چرا نمی ری جای دیگه ای زندگی کنی؟

نورمن: به یک جزیره اختصاصی برم، مثل تو؟

ماریون: نه. نه مثل من...

نورمن: نمی تونستم اون کارو بکنم. چه کسی ازش مراقبت کنه؟ مادر تنها می مونه و آتش بخاری که خاموش بشه، خانه مثل یک قبر سرد و نمناک می شه. اگه کسی رو دوست داشته باشی این کار رو با او نمی کنی، حتی اگه ازش متنفر باشی هم این کار رو نمی کنی... و متوجه هستی که من ازش متنفر نیستم، من از چیزی که شده متنفرم. از مریضی اش متنفرم.

ماریون: بهتر نیست او را جایی بگذاری؟

نورمن: منظورت از جایی یک موسسه است؟ تیمارستان؟ مردم همیشه به تیمارستان می گن "جایی". می گن "بذارش یه جایی!"...

ماریون: متاسفم نمی خواستم منظورم بی توجهی قلمداد بشه...

نورمن: تو از توجه چی میدونی؟ تا حالا داخل یکی از اون جاها رو دیدی؟ خنده ها و گریه ها و چشم های بی رحمی که مراقب تو هستند؟...مادر من اونجا باشه؟ ولی اون بی آزاره، مثل یکی از این پرنده های تاکسیدرمی شده بی آزاره...

 

...

 

او به من احتیاج داره، از اون دیوانه های هذیان گو نیست. فقط گاهی وقتا یک کم به سرش می زنه! همه ما گاهی به سرمان میزنه. تا حالا برات اتفاق نیفتاده؟

ماریون: چرا، بعضی وقت ها... حتی یک بار هم میتونه کافی باشه...

 

...

 

خسته هستم و فردا یک رانندگی طولانی برای برگشت به فینیکس در پیش خواهم داشت.

نورمن: فینیکس؟

ماریون: اونجا به یک دام شخصی قدم گذاشتم ومی خوام برگردم و خودم رو از توی اون بیرون بکشم ... قبل از اینکه خیلی دیر بشه...


http://s3.picofile.com/file/7554495585/ppsychoo.jpg

شباهت دیگری که نورمن با افراد عادی دارد، منطقی بودن اوست. نورمن بیتز در گفتگو نشان می دهد که حداقل به اندازه یک فرد عادی منطقی است و قادر است یک فرد عادی (ماریون) را مجاب و قانع کند. در این بخش است که ماریون تحت تاثیر حرف نورمن قرار می گیرد و تصمیم می گردد دوباره برگردد و خود را از دامی که به آن قدم نهاده است نجات دهد. وقتی این هوش و منطقی بودن نورمن را در کنار توصیفی قرار دهیم  که وی از دامی که در آن گرفتار شده است ارائه کرد، شاید به نظر بعضی از بینندگان برسد که نورمن به گونه ای بهانه می تراشد و با سرپوش گذاشتن بر روی وجدان خود می خواهد به خود بقبولاند که یک روانی است.

یکی دیگر از نکاتی که در دیالوگ این سکانس دیده می شود، عشقی است که نورمن به مادرش دارد، همان عشقی که در پایان فیلم سبب شده است روان شناس، جنایت را از نوع جنایت های ناشی از عشق در نظر بگیرد.

احساسی که نورمن بیتز با قاطعیت نسبت به مادرش نشان می دهد چه بسا احساسی است که هر مادری آرزو می کند پسرش نسبت به او داشته باشد، ولی این عشق، در نهایت برای نورمن به شکل دام درآمده و او را گرفتار کرده است... و نیز در قسمتی که می گوید مادرش به اندازه پرنده های تاکسیدرمی شده بی آزار است، سرنخی از سرنوشتی که به سر مادرش آمده است به بیننده می دهد...

 

http://s3.picofile.com/file/7554496127/parlor_12.jpg